مطلب بیستپنج تفت یا تهران
خلاصه طبیعت تکنولوژی ایه که میلیون ها سال(دنیا تکنولوژی میلیاردها سال) هر لحظه نو می شه پس حماقت محضه که اینو به اون بفروشیم.
آدم باشیم تنبل نباشیم دوست دار یادگیری و نو شدن و خوش بودن باشیم.
مخلصم یعنی بی مخم(به قول یاشیک)
مطلب بیستوچارم تقصیر و مقصر
.باعث می شه که یه ذره آروم تر شیم مثلا(از اون آرامش های با لذت پوچ و گذرای لحظه ای)، از طرف دیگه هم نگاه ما رو از اصل قضیه دور می کنه که همانا پیشرفت و دوستی و تکامله.مطلب بیستسوم بی حرفی
فکر می کنم چه از ابزار زبان استفاده می کنیم چه خوشمون نمیاد از این ابزار، باید مقصود رو برسونیم و متقابلا بگیریم. شاید چاره تو این باشه

خوش باشین بچه ها دوستان
مطلب بیستدوم کم حرفی یا پر حرفی
می خواستم بگم مگه چقدر موضوع تو دنیا هست که آدما بخوان در موردش فکر و بحث و نتیجه گیری کنن؟ یه جهانی داریم با تمام پهناوریش خب بالاخره چیزایی که توشه بیشمارن یا محدود؟ آگاه باشین که این چیزارو می گم که یک: از خودم دفاع کرده باشم واسه کم حرفیم و حس نداشتن واسه حرافی و دوم: کم کردن انتظارات مردم همیشه در صحنه.
ولی خلاصه بعد از روده درازی باید بگم که اولا آدم باید کم و گزیده حرفای درنشان بریزه بیرون از دهن مبارکش ثانیا مواظب باشه حرف تو دهنش نذارن و ثالثا گفتیم کم و گزیده ولی نباید چیزی رو هم پشت گوشمون بذاریم یا فراموش کنیم یا اصلاً توجه نکنیم.
ولی اینم گفته باشم که اگه یه جایی همه پر حرف باشن(برعکس یه جایی مثل یزد که همه کم حرفن) کم حرف بودن می تونه تبدیل شه به یه گناه کبیره که جای فکرو بحث و عمل داره

فعلاً خوش باشین بچه ها دوستان عزیزان سروران مریدان مرادان

مطلب بیستیکم: خانواده
دقت کردین نسبت به دوره های قبل چقدر از ارزش خانواده کم شده؟ حالا به خاطر تکنولوژیه یا اینکه جوونا نیازای دیگه ای پیدا کردن که تو خانواده به دست نمیاد و مدرنیته و ...
خب این چیز عجیب و خلافی نیست از لحاظ منطقی؛ ولی اینو می خوام بگم که خانواده یه گروه خیلی جالبیه، می دونیم که یه رکن خیلی اساسی واسه جامعست، هر شخصی تو دنیا فقط و فقط دارای یک خانوادست؛ جدای از اینکه همه ی سلول های تمامی انسانها از 23 جفت کروموزوم( 46 عدد)تشکیل شده و ما همه جزء خانواده ی انسانهاییم( در وهله ی بعد همه جزء پستاندارانیم)، اما به نظر در یک خانواده ضریب هم خونی بسیار بالا است و شاید به این دلیل رابطه ای شبیه به رابطه ی پدر و مادر و فرزندی را در هیچ مدل رابطه ی دیگری نتوان یافت و به قول معروف هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه

البته اینو بازم بگم که هر جیزی جای خودشو داره ولی ما نمی خواییم جای چیزی خالی بمونه
مطلب بیست: فضولی، کنجکاوی، حواس جمعی
از یه طرف نمی تونی از دست آدمای کنجکاو(که زندگی خودشون هیچ کنجی نداره) هیچ وقت آرامش خیال داشته باشی که واسه خودت یه کاری بکنی و بعضی وقتا مال خودت باشی یا با رفیقات و شریکات و همسرت و ..
از طرف دیگه اگه آدم فضوله ما باشیم خدای نکرده، همیشه اعصابمون خرابه، همیشه چشامون داره می پره اینور اونور، مغزمون هیچ تمرکزی نداره، خلاصه همیشه حیرونیم در پی هیچ چیز؛
ما که خواستیم بگیم که فضولی(یعنی فضله جمع کردن) کار ضایعیه بالاخره ولی زندگی هر کسی دست خودشه


به قول شاعر بلند مرتبه که می گه:
چرا سرت به کار خودت نیست؟!
گر ما سر به کار تو داریم ؟!

مطلب نوزده: حسد یا حسادت
می خواستم بگم که حسادت چیز بدیه؛ هر چی بدبختی و عقب افتادگی داریم از حسود بازیامونه؛ خودمون نمی تونیم یه کاری کنیم، به یه جایی برسیم، دوست نداریم کسی دیگه هم بتونه؛ به جای اینکه سعی کنیم پیشرفت کنیم و چیزای جدید یاد بگیریم و از دنیا استفاده کنیم، چون حسشو نداریم و نمی تونیم، حواسمون هست که کسی دیگه هم پیشرفت نکنه و مبادا زودتر از ما یه چیزی ببینه یا چیزی به دست بیاره؛ خیلی زشته نه؟ نه خودمون تو صندوقچه رو می بینیم نه دوست داریم کسی دیگه ببینه؛ حالا تو دنیا پر از صندوقچه ست که به نظر من همه باید همه ی صندوقارو ببینن، مطمئناً با کمک هم، نه با زیر آب همو زدن یا حسودی کردن یا حس دشمنی داشتن با بقیه.
من موندم این آدما چی هستن مگه که این همه خودشونو دوست دارن(در برابر نفرت یا بی تفاوتی نسبت به دیگران)؛ فردا همشون میفتن می میرن دیگه؛ آدم باید ببینه تو این دو سه روز هستی چیکار باید بکنه که کار به نیستی نکشه

ما چه بخواییم چه نه، خیلی چیزا مال ماست، یه چیزایی هم هست که به ما ربط پیدا نمی کنه؛ یعنی باید قشنگ زندگی کرد، استفاده کرد از دنیا، دنیا یعنی ما و بقیه ی آدمای دنیا و زمین و آسمون و تمام موچودات رو زمین و زیر زمین و تو فضا و حتی خورشید و ماه و کره ی مریخ
مطلب هژده: انسان حیوان گیاه ...؛ تکامل
در راستای نظریه ی استاد بر حق تاریخ بشریت استاد داروین عزیز در رابطه با وجود تکامل در این پهنه ی هستی، می خواستم یکی دو تا از خواص با بصیرت رو اشاره کنم

می دونین حیوانات زیادی وجود دارن ولی دو تا چیز توجه منو جلب کردن یعنی با حکم جلب اومدن سراغ من:
یکی شخصیت هر حیوونیه ( حتی چیزای پایین تر از حیوان مثل گیاه ها و ...) ؛ یعنی اینکه شخصیت هر آدمی رو می شه نسبت داد به یه حیوون؛ مثلاًیکی روباه صفته یکی کفتار صفت یکی مثل گنجشک می مونه یکی هم شاید مثل سرو استوار باشه و ...؛ از این جهت می شه یه تناظر یک به یکی پید کرد بین صفات و خصلت ها و شخصیت های انسانی با گونه های جانوری و گیاهی و ... ؛
دوم مغز و درک و شعور حیواناته، یکی بویایی سگی داره، یکی بینایی عقاب ، یکی حرف می زنه دست و پا شکسته و طوطی وار، یکی مثل خفاشه یکی مثل جغد یکی مار می شه یکی عقرب؛
که البته همین تفاوت ها در سطح احساسات و آفرینش مغزه که شخصیت های مختلف رو می سازه واسه ی جانوران گوناگون.
حالا کشش مغز و شخصیت موجودات به سمت کامل شدن و راحت و زیبا زیستن چیز درست و روالیه، لا بد فیه.
صدق اله علی العظیم

مطلب هفدهم مطلب ارزش های والای انسانی
خوبین؟ می خواستم بپرسم آدم واسه چی زندست؟ دنبال چی می گردین تو این دنیا؟ تو این زندگی؟ جوونا که هیچی ول معطلن کلاً، بزرگترا هم فقط دنبال گذران عمر که خانواده گرسنه نباشن و لخت نچرخن و یه جایی واسه خوابیدن داشته باشن و از این صحبتا؛ جوونترا هم دنبال یه سری چیزای درب و داغون تا اینکه این کارها و عادت ها روشون می مونه و تا آخر عمر تو جهل مرکب می مونن یا دود کاراشون می ره تو چشاشون و توبه می کنن و می شن یه آدم معمولی به دنبال امرار معاش؛

مردم یا دنبال هوس بازین که لذت ببرن به قول خودشون، یا دنبال دزدی که بتونن باز با پول زیاد و ثروت به لذت های مسخره ای برسن، یا در حال از بین بردن دنیا و زمین و انسان های دیگه؛ این چیزا که نشد لذت، هم از این جهت که این لذت های لحظه ای اعصاب و روان آدم رو تباه می کنن و با ذات انسان همخونی ندارن هم اینکه لذت این جور لذت هایی که به این واضحی با ساختار آدم منافات دارن بعداً(بعد از مدت کافی) به نحو احسنت از دماغ آدم بیرون میاد

آخه اینا که نشد کار آدم با این همه دبدبه و کبکبه والا

بعداً اگه قسمت شد بیشتر و دقیق تر حرف می زنیم در موردش

مطلب شانزده: پارادوکس تهمورث
سلام
این بحث احتمالاً ادامه ی مطلب دوم باشه 
می خوام یه بشارتی بدم به همه
تو دنیایی زندگی می کنیم پر از تضاد، پر از چیزای به ظاهر متناقض که در کنار هم می شن قوانین دنیا
مثلاً از یه طرف می گن دل به
این دنیا نبند از طرف دیگه مثل اینکه همه چی تو همین دنیاست؛ دوست داشتن
معلومه که خوبه اما دوست داشتن زیادی باعث می شه که ازت سوء استفاده شه؛ به فکر
آیندمون باشیم یا به فکر همین الانمون؛ می گن هرچی بیشتر بدونی بهتره منم شکی ندارم ولی استادم صادق هدایت می گه بیچاره آنکه گرفتارعقل شد خوش به حال آنکه کره خر آمد و الاق رفت
؛ ...
همین تضادها باعث می شه که آدما در صورت عدم توجه رشته ی زندگی رو از دست بدن و به بیراهه های ناکجاویرانه ای قدم بگذارند که احتمالاً اونجاها فقط خودشون تک و تنها می مونن و اله اکبر گویان به دنبال مدد می گردن. به نظرم صادق هدایت نماد خیلی با کلاسی از وجود این تضادها و تاثیرات آن بر روان و اشتهای آدم های حیوان نما است که هر کسی می تونه مثل لقمان چارتا چیز یاد بگیره که یه عمر ته چاه زندگی نکنه ایشالا. انسان باید هنر زندگی در کنار این تضادها را بیابد وگرنه کاری بهتر از خودکشی یافت نمی شود. به قول معروف باید رو لبه ی تیغ از جنس تضادها راه بریم که حواسمون به دو طرف باشه، نه از اینور بیفتیم نه از اونور یعنی خیرالامور اوسطها، حالا نه حتماً دقیقاً وسطش ولی نزدیکای وسط(احتمالاً یه نقطه ایه که مشتق توش صفره) . این سختیه زندگیه و همچنین یکی از قشنگیای زندگی کردن در این دنیا.
به قول زرتشت عزیزم که تو گاتهاش گفته: آن دو گوهر(مینو) همزاد و متضاد(سپنتامینو-انگره مینو) که در آغاز آفرینش در اندیشه و گفتار و کردار پدیدار شدند، یکی نیکی را می نماید و آن دیگری بدی را، و از این دو دانا راستی و درستی را بر میگزیند و نه نادان. آنگاه که آن دو مینو به هم رسیدند، زندگی و نازندگی را پدید آوردند و تا پایان هستی چنین باشد که بدترینِ منشها از آنِ پیروان دروغ و بهترین منشها از آن پیروان راستی خواهد بود . 
خلاصه حواستون نباشه کلاهتون پس معرکست 
مطلب پانزدهم آنتراکت همراه با موسیق
امروز می خوام در مورد یکی از کشفیاتم صحبت کنم، می دونین موسیقی چرا اختراع شده؟ انواع آلات موسیقی؟ انواع سبک ها؟
یه دلیل اون اینه که آدما نیاز دارن به تکون خوردن. اگه آدما ثابت بمونن یه جا که نشستن بدون حرکت، بعد از یه مدت خشک می شن خب. به خاطر این نیاز اساسی و مطمئناً بی ذوق نبودن انسان، مردم در پی تکان های موزون که برای خود در نظر می گیرند، ابتدا سازهای کوبه ای(مثل پشت ظرف های بزرگ 20لیتری) و بادی(مثل سوت زدن و صداهایی از دهان)و سپس سازهای زهی اختراع و ابداع گشتند. می خوام اینو بگم که الان موسیقی در حال پیشرفت چشمگیره در حالی که تکان های موزون مثل رقص در حال پسرفته که باعث خسته شدن انسان از زندگی و عدم آمادگی بدنی به طور کلی می شه. نا گفته نمونه ایروبیک و مشابهات می خوان از این نقص استفاده و در عین حال کمک کنند.
اما دلیل دیگه پیدایش موسیقی، نوازش گوش(شنوایی) و روح انسانه که از لالایی خواندن ها و یا نجوای آهنگین کلمات بیش و کم با معنی برای خود است.
جالبه دیگه
مطلب چارده: جان
جون چیه(همون جان)؟ یکی میگه دیگه جون نمونده واسم، دیگه حس ندارم. می گم نکنه جون توانایی انجام کاره؟
مثل اینکه تو فلسفه دین زرتشتی انسان از پنج جزء تشکیل شده: تن، جان، روان(یا همون روح)، وجدان، فروهر( نمی دونم چقدشو خود زرتشت قبول داشته چقدش بعداً اضاف شده، ولی معیار خوبیه). روان و وجدان و فروهر که میمونه همیشه حتی پس از مرگ ولی جان میره از تن و تن هم که میره به خاک و این صحبتا.
ولی اینو می خوام بگم که چند روز پیش که عموم فوت کرد(خدا بیامرزدش، روحش شاد) اولین باری بود که دیدم(حس کردم) جون یا هر چیزی که هست چجوری از تن آدم خارج می شه انگار اون آدم تاحالا داشته ادا در می اورده، هیچ چیش مال خودش نبوده، در حالی که در واقع جز خودشم هیچ چیز دیگه ای نبوده
{اولین کسی بود که من نسبت بهش حس خاصی داشتم و مرد}سخن خوش دوست هم اینه که:
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد..
قدر خودتونو بدونین، ارزش آدمای دیگه، ارزش دنیایی که توشین، طبیعت، هوا و ...
ممنون که ناراحت نشدین و فقط رفتین تو فکر

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست..
مطلب سیزده بحث همه گیر و زیبای جنس
به درستی که خداوند دو جنس را آفرید که
رابطه بین انسان ها را بیشتر کند(از کتاب مکتوبات
واجب الکتابة از کاتب المکاتبات کتبی )
البته این دلیل پایداری بسیاری گونه های موجود در کره خاکی می باشد
خب پس می رسیم به اینکه آدما نیاز به جنس مخالف دارن چه از لحاظ نیازی که به ادامه تکامل احساس می شود چه ازلحاظ لذات شهوانی حضور جنس مخالف در محفل های عارفانه، همونطور که استاد سیگموند فروید عزیزم با الهاماتش از گفته های استاد اعظمش چارلز داروین بزرگ در مورد تکامل گفت که دو غریزه و نیاز اصلی انسان همانا غریزه ها ی جنسی و پرخاشگری هستند که تکامل را بیمه می کنند.
از طرفی آدما فرق کردن جدیداً، دیگه تو یه قبیله ی چند ده نفری(یعنی چندتا خانواده) زندگی نمی کنن بلکه تو یه دهکده جهانی چند میلیارد نفری هستن با کلی تنوع کلی رنگ و طرح و اندازه. از یه طرف دیگه هم"الله جمیل و یحب الجمال" یعنی آدما تنوع طلبن، هرچی قشنگترش پیدا شه اونو می خوان. به عبارتی نو که به بازار تشریف میارن قبلیه کهنه می شه.
یه بحث کوچولو هم می مونه به نام دوری و دوستی که خیلی جاها کاربرد
داره مخصوصاً وقتی مزه ی شدید چیزی زیر دل کسی بزنه.
خب حالا تو رو خدا یکی مثل آدم بگه با این غریزه یا با این نیاز چجوری باید تا کرد؟ آخه می دونی هم از یه جهاتی لازمه هم مثل اینکه لذت زیادی توش نهفته شده.اگه این لذت نبود احتمالاً یواش یواش نسل انسان از بین می رفت حالا هم که هست آدما یه جور دیگه به خودشون ظلم می کنن و لذت های دیکه ی زندگی رو فدای لذت عجیب غریب جنسی می کنن.
خب باید چه کرد واقعاً؟ اصلاً درستش چیه؟ بعضیا که می زنن تو خط درویشی و چیزای از این باب(مثلاً خوهرای روحانی) که می خوان با کمک عرفان و دین خودشونو پاک و مبرا از پلیدیای این قضیه نشون بدن که روشیه واسه خودش ولی کو روش درست ؟ بعضیا سریع تا به رشد و بلوغ جنسی می رسن ازدواج را بر قرار ترجیح می دن که یا منتهی می شه به یه زندگی ساده و تکراری یا طلاق و دعوا و از این صحبتا.بعضیا هم معتاد می شن (غرق می شن تو منجلاب متاسفانه از روی جهل مرکب) یعنی فکر می کنن صبح تا شب باید به این نیازشون پاسخ مثبت بدن که احتمالاً به خاطر اعتیادشون کارایی مثل راه رفتن و نفس کشیدن رو هم فراموش می کنن.
چرا آخه ؟ یه آلت جنسیه و ما یتعلقات و
سیستم مربوطه ی موجود در مغز که باید درست و قشنگ کار کنن که زندگی قشنگ شه نه اینکه
پایه های حیات رو هر از چند گاه بلرزونه.بابا آخه آدم کلی چیز دیگه هم داره ولی
اینجوری نیست دست داره چشم داره معده داره ریه داره گوش داره ولی هیچ کدوم آدمو معتاد خودش نمی کنه.
ولی فکر می کنم یه راهی داره که هر چیزی هر حسی هر نیازی بره سر جای خودش و کار خودشو به قشنگی انجام بده تا آدما و دنیا به درستی برسن. به نظر من یه آدم علاوه بر خیلی نیازهای اساسی دیگه(مثل داشتن آرامش، رفیق و هم صحبت و هم یار و هم کار، خورد و خواب و سرپناه) یه جفت خوب و به درد بخور لازم داره که خیلی از نیازهای مهم همدیگرو با کمک هم برطرف کنن چرا که پیشرفت و تکامل در پس برطرف شدن درست نیازهاست.
خسته شدم همین بسه 
خیلی ممنون
دوازدهم مطلب: وابستگی یا رهایی
ای شا لاه که میاد نمی دونم آدم باید مستقل باشه یا وابسته؟ بهتره یه نفر رو پای خودش واسته و تمام نیازاشو خودش برطرف کنه یا اینکه تو یه جمعی باشه و با همکاری همه دوستان به هم حال بدن و سود برسونن؟ بهتره با یه دختر خوب باشی( دخترا با یه پسر خوب) و با اون احساس آرامش داشته باشی و نیازهاتونو با هم حلش کنین یا اینکه خودت تنها بخوایی تیریپ درویشی زندگی کنی و مخصوصاً نیازهای جنسی رو فراموش کنیم و بذاریم واسه جوونترا (یا واسه روز قیامت){ خدا نیاره اون روزو که به خاطر نیازای جنسیمون یا همون سکسکه
راهی خیابونو بیابونو این چیزا بشیم که معنیش اینه که ابزار تناسل کارش مهمتر از مغز می شه و ارزشش بیشتر}البته مطمئناً آدمی که تنهاست و حوصله ی جمعو نداره مشکل برقراری ارتباط داره ولی تو جمع رفتن و عضو یه اکیپی بودن کاریست بس دشوار نه دشخوار

انگاره باید در عین وابستگی رها بود و در لا به لای رها زیستن طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو چشید


خوش باشین همیشه ان شا اله
مطلب یازده سرعت یا بی خیالی

یه دفعه به فکرم افتاد که آدم باید تو زندگیش سرعت داشته باشه تو تصمیم گیریاش، تو گذران زندگیش، یا اینکه بی خیال باشی کلاً خیلی ریلکس منتظر باشی ببینی چی میشه هرچه پیش آید خوش آید ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
آخه می دونین بی خیالی و خونسرد بودن خوبه، حال می ده آدم ریلکس بشینه یه جایی حالشو ببره یه چیزی میشه آخرش دیگه مگه اونایی که دوییدن به کجا رسیدن تازه یارو می گه رسیدیمو رسیدیم کاشکی صد سالش نمی رسیدیم، ولی آخه بعضی وقتا یه موقعیتایی پیدا میشه که حواسمون نباشه سرمونو بچرخونیم از دستمون در رفته حالا یا موضوع دختره(خوب معلومه واسه دخترا هم پسره موضوع) یا کاره یا پوله یا معروفیت یا هر چیز دیگه { همشون می رسه آخر به همون موضوع عشق

} پس حداقلش باید حواسمون جمع باشه به دورو ور.از یه طرف دیگه هم آدمی که هول باشه همش تو عجله و شتاب خوب حواسش نمی تونه جمع باشه، سرعت میره بالا کیفیت میاد پایین، تازه شاید لذت زندگی هم کمتر شه.
استاد این صحبتا فکر کنم خیامه استاد خیام

گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
تبلیغات